دلم گرفته
سلام به تو که با هر نفس هات به من جون تازه ای میدی با هر نگاهت منو دیوونه می کنی با هر بوست منو از خود بی خود می کنی و به یک دنیای دیگه می بری
الهی من فدای مهربونیات بشم تو چقدر خوبی و من قدرتو نمی دونم. نمی دونی این چند روزی که تونستم ببینمت انگار همه ی دنیا رو دیدم. باورم نمی شه که لایق این بودم که بتونم عشقمو، همه زندگیمو از نزدیک ملاقات کنم
دلم خیلی گرفته کاش می تونستی دیگه نری چقدر زود تموم شد . منو ببخش گلم می دونم خیلی تو این روزا اذیتت کردم تو فشار گذاشتمت ترانتو می بخشی؟ میثم به خدا طاقت نمی یارم تو بری من می میمیرم دلت می یاد تنهام بذاری تو بری من دلمو به چی خوش کنم کی صبح ها بیدارم کنه با کی شب ها حرف بزنم تو رو خدا نرو میثم میخوای از غصه پر پر بشم می خوای دق کنم ؟؟؟؟؟؟ یادت نرفته که بهم قول دادی ۲هفته بیشتر اونجا نباشی و بیای پیشم میثم من فقط امیدم به اینه که زود میای به خدا اگه سر دو هفته نیای پا می شم میام پیشت می دونی که به پاش بیوفته میام پس یه کاری کن که درست شه
خدایا منو میثمم رو ببخش خدایا کمکمون کن تا مشکلاتی که سر راهمون هست حل شه . فقط امیدمون به توست اگه این سختی ها این دوری ها این دلتنگی ها رو تحمل می کنیم به امید اینه که روزی بهم برسیم مارو از درگاهت نا امید نکن
عشق راباهيچ تصويري نميتوان نشان داد ولي همه در
ذهن خودتصويري ازعشق دارند.پس قاب خالي عشق
را با تصورات خود پركن.
ازکجا شروع کنم؟
داستان عظمت عشق را،
داستان لطیف عشق، حکایتی که به وسعت همهء بودن است
داستانی که حقیقتی ساده است از عشقی که او به من ارزانی می کند
از کجا شروع کنم....
با اولین سلامش
چنان معنایی به زندگی پوچ من بخشید
که پس از او،دیگر هرگز عشقی برایم معنا ندارد
او به زندگیم پای گذاشت و زیستنم را سامان بخشید
او قلبم را سرشار می کند،
او قلبم را از همهء یکیها و یگانگی ها،
از آواز فرشتگان و تصاویری بکر سرشار می کند
او روحم را آنقدر از عشق لبریز می کند،
که هر جا بروم هرگز تنها نیستم،
با بودن او تنهایی معنایی ندارد
و سر انجام روزی به دستهای او خواهم رسید
دستهایی که همیشه در کنارم هستند
عمر این عشق تا به کی خواهد بود؟
آیا به راستی می توان امتداد عاشقی را اندازه گرفت؟
گرچه اکنون نمی توانم پاسخی برای این سوال بیابم،
همینقدر می توانم بگو یم که،
می دانم احتیاجم به بودنش،تا سقوط همهء ستارگان،پا برجا خواهد بود
و می دانم که او همیشه در کنارم می ماند.
دوستت دارم...................







نمی دانم! به راستی نمی دانم از که باید نوشت از چه باید نوشت؟!.. از نگاههای منتظر ، قلبهای بی قرار، لبهای خاموش و چه عجیب است این بازی روزگار ! همه بی آنکه بخواهند عشق را مهمان دلشان می کنند اما این مهمان رسم ادب نمی داند مشتاق می کند و بی تاب ، می سوزاند و به تماشا می نشیند و افسوس که هیچ وقت خیال رفتن ندارد و عجیب تر اینکه همیشه نگاهها در طلب نگاهی است که خود با نگاه دیگری افسون شده ... نمی دانم ! اما همیشه از این سه حرف ترسیدم ترس از اینکه آیا روزی خواهد رسید که تنهایم گذارد؟؟!! و شاید هم به خاطر همان نگاههای منتظر و قلبهای بی قرار...... آری با تو ام

